تبليغاتX
...:::::عشق یعنی:::::... - حسِ غريبي است دوست داشتن!!
...:::::عشق یعنی:::::...

عشق

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

حسِ غريبي است دوست داشتن!!

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386-4:42 -مریم خانوم

حسِ غريبي است دوست داشتن

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

 

به بازيش مي‌گيريم .

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

يکديگر را مي‌آزاريم .

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

 

شيداترست .

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء

 

ماندگارتري خواهد شد .

به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،

آتشي به پا مي‌کنيم

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

چه باک ؟!

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

وای چه خواستني ام من...!

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد

 

مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

 

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

 

غافلانه سرخوشيم

و عاجزانه ظالم ؛

و عاشق ، محکوم است به مدارا،

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد ،

بازيچهء هموارهء رامي‌ست ،خفتِ بازيِ عشق را.

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به SUNGIRLS3 میباشد.

گريه کردم اشک بر دلم مرحم نشد

ناله کردم ذرهاي از دردهايم کم نشد